تاریخ شفاهی آیت الله محمدعلی تسخیری – جلسه هشتم

تاریخ شفاهی آیت الله محمدعلی تسخیری

مصاحبه‌شونده: پروژه محمدعلي تسخيري

مصاحبه‌کننده:پژمان عرب

جلسه: ۸

تاریخ:۱۵/۰۴/۱۳۹۹

مدت زمان مصاحبه: ۱:۵۵:۳۶

مکان: دفتر خبرگزاری تقریب

پیاده‌ساز: زهرا جعفری

تاریخ پیاده‌سازی: ۲۱/۰۴/۱۳۹۹

س: بسم الله الرحمن الرحیم

بااجازه‌تان حاج‌آقا ما شروع کنیم؟

ج: بفرمایید

س: من یک مقدمه‌ای از جلسه‌ی قبل می‌گویم که (درباره‌ی) چه چیزهایی صحبت کردیم بعد بااجازه‌تان این جلسه را شروع می‌کنیم. ما جلسه‌‌ی قبل حرکت شما و اخراج ایرانی‌ها از نجف را شما گفتید، بین راه را گفتید، آمدیم قم…ورودتان به حوزه‌ی قم را گفتید، خانه گرفتن و اسکانتان را کلیتی گفتید، در مباحث خانوادگی فرزندان را معرفی کردید و توضیحی درمورد آقازاده‌ها دادید، مجله‌ی اهادی را گفتید، ارتباطاتی که کم‌وبیش شهید صدر (که) در عراق (بودند)‌ را گفتید البته خیلی بازش نکردید. سفر مغرب را گفتید که از طرف ایشان ماموریت پیدا کردید، دیدارهایی که شخصیت‌های برجسته با آقای شریعتمداری (داشتند) را گفتید…مثل آقای ندوی و آقای کفتار را صحبت کردیم، از شهید مطهری گفتیم و علاقه‌ای که به درس شهید مطهری داشتید و (اینکه) جایگزین شهید صدر در ایران برایتان شهید مطهری بود و درس‌های فلسفه‌اش را پنج‌شنبه‌ها قم در آن جلسه‌ی خانگی شرکت می‌کردید. این‌ها را گفتید که این‌ها کلیاتش بود، قرار شد این جلسه هم دوباره این مقطعی که خودتان گفتید…مباحثی…بعد از ایران آمدنتان هست….کتاب‌هایی که شما کار کردید یا ارتباطاتی داشتید…تا برسیم به کوران انقلاب و…یکی دوتا مساله قبل از انقلاب داریم مثل شهادت آقامصطفی که آن‌ها را هم من می‌پرسم و دیگه ادامه‌اش همان حوالی انقلاب را می‌پرسیم و اتفاقاتی که در انقلاب می‌افتد و انقلاب سرعت می‌گیرد. حالا ما این جلسه در خدمت شما هستیم که از کتاب‌هایتان شروع کنیم و شما درمورد کتاب‌هایی که در این مقطع زمانی کار کردید (بگویید). اولین کتابی که کار کردید یک توضیح بدهید و این که چه شد به فکر نوشتن و کار روی آن افتادید…در خدمت شما هستیم…

ج: بسم‌آلله‌الرحمن‌الرحیم

س: قبل از اینکه ایران بیایید کتابی از خودتان که چاپ نکرده بودید؟

ج: جزوه‌های متفرقه بود، شکل یک کتاب(بود)

س: اولین کتابی که تالیف کردید (چه بود)؟

ج: کتابی که در قم چاپ شد به نام الأمل، یعنی امید…شاید امید ، فرق بین مکاتب الهی و مکاتب مادی را کاملاً توضیح می‌دهد. خود قرآن می فرماید که ان تکونوا تعلمون فانهم یعلمون کما تعلمون و ترجون من الله ما لا یرجون…به مومنین می فرماید که اگر شما ضربه‌هایی را خوردید و سختی‌ها را کشیدید، آن‌ها هم ضربه می‌خورند-دشمنان- ولی شما با آن‌ها این فرق را دارید که امیدتان به خدا یک امید واقعی است و خودتان به تحقق این امید ایمان دارید! اما آن‌ها که معتقد نیستند به زندگی آخرت، امید ندارند به خداوند متعال یا به آخرت! پس شما امیدوارید به خداوند و آن‌ها امیدوار نیستند! نکته‌ی مهم اینجاست که اصلاً عالی‌ترین هدف انسان به طور طبیعی همین جاوبد بودن است…خلود است…و انسان مومن اگر اطاعتش را تضمین کرد، در بهشت برین جاوید خواهد بود. اما این معانی اصلاً در مکاتب مادی مطرح نیست! و ما می‌بینیم که یکی از راه‌هایی که شیطان توانست نفوذ کند به درون آدم…حضرت آدم علیه السلام در بهشت، همین نکته است. که به آن‌ها گفت که علت اینکه شما از این درخت ممنوع شدید (این است که) چون که هرکس از این درخت خورد، جاوید می‌شود، این‌ها هم در درونشان، در فطرتشان، جاوید شدن در نعمت مطرح است. یکی از راه‌های نفوذ شیطان همین نکته بود. می‌خواهم عرض کنم که در درون و فطرت انسان، مساله‌ی جاوید ماندن است و مکاتب الهی به خصوص مکتب اسلام، مساله‌ی جاوید بودن در نعمت الهی و رضوان الهی را مطرح می‌کند. در رابطه با همین مساله‌ی امید در اسلام و عوامل بالا بردن امید و ضوابط امید، گاهی همین امید سبب انحراف می‌شود. همه‌ی این‌ها را سعی کردم که بررسی کنم.

س: اسم اولیه‌اش امید در اسلام بود. درست است؟

ج: امید در اسلام

س: که بعدها به نام صفات عمومی اسلام تغییر نام داد این!

ج: بعدها بحثت‌های دیگری شد در رابطه با آن صفات عمومی که دین اسلام دارد. واقعیت هست، انعطاف‌پذیری هست، جامعیت هست، اخلاقیت و انسانیت و همه‌ی این‌ها در یک کتاب دیگر جمع شدند و به نام صفات عمومی اسلام چاپ شد.

س: یعنی اول امید رد اسلام بود، بعداً نکاتی بهش اضافه کردید شد صفات عمومی!

ج: بله صفات دیگر اسلام…

س: کتاب به پیشنهاد چه کسی بود؟ که گفت بیایید این موضوع را کار کنید.

ج: پیشنهادی نبود، خودم به ذهنم آمد که این نکته را باید توضیح بدهم.

س: شرایط جامعه طوری بود که احساس کردید احتیاج دارد در مورد امید…

ج: نه! یعنی باید نسل نو بداند که امید حقیقی انسان، تحققش در اسلام است و لذا روی این زمینه صحبت کردیم و مسادلی که مربوط به مساله‌ی امید است. مثل شفاعت، مثل توبه، مثل وعده‌های الهی دیگر…این مسائل را مطرح کردم.

س: کسی از دوستان کمک کردن در تدوین کتاب؟

ج: نه

س: کجا چاپش کردید؟

ج: در قم

س: کدام انتشارات؟

ج: یادم نیست

س: با هزینه‌ی شخصی چاپ کردید یا آن‌ها خودشان دادند؟

ج: شخصی

س: یعنی پول دادید که برایتان چاپ کنند؟ بخاطر اینکه آن موقع هزینه‌ی کتاب را می‌گرفتند….

ج: {سکوت}

س: بازخوردهایش را هم دیدید؟ به عربی بود…به فارسی بود..

ج: نه! کتاب به عربی بود و بعداً که به شکا صفات عمومی اسلام درآمد، ترجمه شد به زبان‌های دیگر…بعضی از رایزن‌ها ترجمه‌اش کردند.

س: صفات عمومی اسلام فارسی بود

ج: اسمش (در) فارسی (این بود)، اما (به عربی) الخصایص العام فی الاسلام (بود).

س: پس آن هم عربی بود و هم فارسی

ج: بله

س: دیگه در این مقطع چه کتابی کار کردید تا قبل از پیروزی انقلاب؟

ج: یادم نیست

س: هیچ خاطره‌ای از فرآیند چاپ این کتاب دارید؟ اتفاقی بیافتد….صحبتی شود…حادثه‌ای رخ دهد…ماجرای کتاب…

ج: این کتاب (را) برخی از اساتید خیلی تعریف کردند و برخی هم انتقاد کردند. ما هم انتقاد را قبول کردیم و هم تعریفش را و تشکر کردیم.

س: چه کسانی تعریف کردند و چه کسانی انتقاد کردند؟

ج: مرحوم آقای سیدمحمدحسین فضل‌الله خیلی تعریف کرد. یک استاد قمی هم انتقاد کرد.

س: نقدشان چه بود؟

ج: می‌گفت که تحقیق خیلی جامع نبود. زمینه‌های بحث دیگری داشت. اول این کتاب ما بود. ما هم بعضی از انتقادات (را)‌ داشتیم.

س: همان زمان این کتاب را فرستادید؟ برای کشورهای دیگر هم فرستادید؟ خودتان ارسال کردید؟

ج: بله

س: علامه فضل‌الله آن زمان لبنان بودند که برایشان فرستادید؟

ج: لبنان بود

س: شاید با فضای فرهنگی کشورهای دیگر یا جهان عرب سازگارتر بوده تا با مخاطب ایران

ج: من مطلع نبودم از بازخوردهای گوناگون آن

س: از علامه سیدجعفرمرتضی عاملی که هم عراق بودند و هم همراه شما اخراج شدند و آمدند ایران (خاطره‌ای دارید)؟

ج: سیدجعفر همراه ما نبود

س: همراه شما نبود..در همان مقطعی که شما را (اخراج کردند ایشان هم اخراج شد)…از ایشان خاطره‌ای دارید؟ چه قبل که در نجف با ایشان بودید…خاطره‌ای از ایشان تعریف نکردید…

ج: ما آنجا رفیق بودیم ولی خاطره‌ای در ذهنم نیست. قم هم باهم رفاقت داشتیم…گاهی جلساتی برای مناقشه داشتیم ولی اصولاً این جلسات منظم نبود، جلسات رفاقتی بود و یک اختلافی در مسیر فکری داشتیم. ایشان در کتاب الصحیح من السیره دنبال اشتباهاتی که مورخین اهل سنت در سیره‌ی پیامبر (نوشته بودند)، بودند و خیلی مناقشه می‌کردند و گاهی حمله می‌کردند به مسلمات آن‌ها. ما بیشتر به سمت تقریب مذاهب می‌نوشتیم و حرکت می‌کردیم و آن مسیری که ایشان داشتند (را) قبول نداشتیم.

س: مجله‌ی الهادی را هم با ایشان کار می‌کردید؟ ایشان هم مطلب می‌نوشت؟

ج: نه! گاهی مقاله‌هایی می‌نوشت و آن(جا) منتشر می‌کرد ولی نه…همکاری نبودیم در مجله. 

س: اولین اثرشان هم که حیات سیاسی امام رضا ع بود.

ج: بله…خب آن کتاب‌هایش جالب است. اهل تحقیق است…اهل کشف حقایق تاریخی بود…

س: چون یک کتاب هم با موضوع رد اتهام تحریف شیعه با عنوان ؟؟؟(۱۷:۱۹) بالتحریف القرآن (است) که رسول جعفریان نوشتند به درخواست علامه عاملی نوشتند که اصلاحاتش با شما بوده. درست است؟

ج: نه! من اصلاح نکردم ولی موید چنین بحث‌هایی (بودم) چون که مساله‌ی تقریب مذاهب برای ما یک خواسته‌ای بود و یکی از نکاتی که خیلی برعلیه تشیع مطرح می‌شد، مساله‌ی تحریف قرآن (بود). آن‌ها می‌گویند که شیعه‌ها روایاتی دارند در تحریف قرآن. ما می‌گفتیم که نه! اکثر علمای شیعه از زمان مرحوم کلینی…همینطور بیایم…علمای بزرگ شیعه تا مرحوم شیخ طوسی و علمای بعدی، تقریباً اغلب علما این ایده را قبول نداشتند و علمای حاضر هم این ایده را قبول ندارند. حتی مرحوم آیت‌الله عظمی خویی در کتاب البیان‌اش استدلال خیلی قوی بر عدم تحریف قرآن (دارد)…استدلال تاریخی…علمی…به کتاب…به سنت…در عدم تحریف قرآن! که واقعاً استدلال علمی قوی‌ای بود در کتاب البیان. ما تاکید می‌کردیم که تحریف قرآن یک ایده‌ی مقبولی نیست و جواب آن‌هایی که متهم می‌کردند (را) می‌دادیم. یادم هست در یکی از کتاب‌هایی که اخیراً چاپ شد در رابطه با علوم قرآن. من آنجا یک تحقیقی داشتم در رابطه با الکافی مرحوم کلینی که یکی از کتب اربعه‌ی ما (هست) تحقیق کردم. تهمتی که متاسفانه مرحوم فیض کاشانی به مرحوم کلینی زده بود را مناقشه کردم. تهمت بدی بود که می‌گفت مرحوم کلینی قائل به تحریف بود. ما مناقشه کردیم و گفتیم که اصلاً خود روایات کافی با تجلیل از قرآن و تعظیم متن قرآنی (است) و روایاتی که نقل کرده از ائمه و همین روایات کافی است بر رد این تهمت! و اگر روایاتی هم در رابطه با تحریف قرآن آوردند، در باب روایات شاذ و غریب و غیر مقبول آوردند. خودِ علمای حدیث این روایات شاذ را منهی کردند. خذ من بما الشتهر بین اصحابک و دع الشاذ النادر مشهور بین ؟؟؟(۲۲:۴۴)…(ترجمه) تو بگیر و آن روایات شاذ و به تبع ضد روایات مشهور است و این‌ها را کنار بزن!…دع الشاذ النادر…و عموماً آن روایات در شواذ، دلیلی که مرحوم کلینی قبول نداشت ولی به عنوان یک کتاب اخبار، بعضی از روایات را هم حتی قبول نمی‌کردند ولی می‌آورد. مرحوم کلینی همین؟؟؟(۲۳:۳۴) را کرد و همه‌ی کتابش دلالت بر عدم تحریف قرآن (است) و اینکه قرآن اصلاً معیار (تشخیص)‌ صحیح ازناصحیح است. هرچه هست بحث ما ضد قول به تحریف بودیم و ضد تحریکاتی که برخی از علمای ما برعلیه سنت، یا برعکس، علمای اهل سنت بر علیه شیعه (بودند). مشی‌مان مشی نهی از آرایی که مسلمانان را جدا می‌کند (نبود).

س: این مال چه زمانی است؟

ج: مال همان قبل از انقلاب. البته بعد از انقلاب هم ادامه دادیم. آقای جعفری هم موید نفی تحریف (بود)…. از تالیفات بعداً آمد مثل تالیف مرحوم آقای طاهری خرم‌آبادی بود (که ایشان)‌ هم ضد تحریف بود؛ یا کتابی که بعداً تالیف شد در مشهد….یا متون…حالا فرصتی اگر هست، این کتاب را (از کتابخانه) می‌توانید در بیاورید…آخر….این کتاب پایین…

س: اینجا؟

ج: بله این دو تا را باز کن

س: چشم

ج: آخر…این کتاب….کتاب کلفتی است. این کتاب را آقای…همین….آقای سیدعلی موسوی دارابی تالیف کرده و با اشراف مرحوم آیت‌الله واعظ‌زاده‌ی خراسانی که این آقا عین نوشته‌های علمای ما از زمان مرحوم….از زمان اول آورده…هرکدام و آن گفته‌اش را بیان کرده. متن صحبتشان را آورده. کتاب خیلی خوبی است، البته من یک مقدمه‌ی….این آقا هم متونی که از ائمه‌ی اهل‌بیت در اصالت قرآن و مصون بودن از تحریف…از حرف‌های ائمه یک به یک اورده تا بعد از ائمه، متون علمای شیعه را بیان کرده. مثلاً نص ابن شاذان، نص شیخ صدوق، نص شریف رضی…آورده کل این‌ها را تا آخر آورده.

س: اولین‌بار چه زمانی چاپ شد کتاب؟ شما هم نقشی در این کتاب داشتید؟

ج: من تشویق کردم و یک مقدمه‌ای هم آقای واعظ‌زاده و من هم نوشتم مقدمه…

س: چاپ کتاب (در) سال…

ج: ۹۱ چاپ شده در مشهد….کتاب جامعی است و قاطع! یعنی نمی‌شود که یکی مدعی باشد که شیعه قائل به تحریف (است). چون همه‌ی علمایی که آوردند اینجا از ابن شاذان…صدوق…شریف ضی، مفید، شریف مرتضی، شیخ طوسی، طبرسی، ابوالفتوح رازی، راوندی، این شهرآشوب، ابن ادریس، ابن طاووس، علامه حلی….کل این شخصیت‌های بزرگ تاریخ شیعه را آورده و عین متنشان را آورده اینجا. حتی از مرحوم سیدجعفر عاملی هم…

س: تا اینقدر معاصر آمده جلو

ج: …نقل کرده که مخالف تحریف است. آیت‌الله‌های معاصر….همه‌ی آیاتی که داریم (را) آورده و حتی نوشته‌های علمای اهل سنت (که) دفاع از شیعه کردند که قائل به تحریف نیستد…همه‌ی این‌ها را آورده.

س: اسمش هم…

ج: عنوانش النص الخالد لم و لن یحرف ابدا…(یعنی) متن جاوید (که) نه تحریف شده و قابل تحریف هم نیست. استدلال‌هایی هم کردند از قرآن. این آیه‌ای که مهم‌ترین استدلال است…انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون…ذکر، قرآن است. (یعنی) ما قرآن را نازل کردیم و ما حافظ متن قرآن هستیم و توجیه کردند روایاتی که در کافی آمده که این تحریف معانی بوده، نه تحریف حروف و بهترین نوشته‌اش هم نوشته‌ی مرحوم آقای خویی است در این زمینه (یعنی کتاب البیان).

س: شما به آقای موسوی سفارش دادید ک هدر این موضوع بیاید کتاب بنویسد؟

ج: نه…نه….شاید پیشنهاد مرحوم آقای واعظ‌زاده بود. اولین کل مجمع تقریب. ایشان مشهدی هستند دیگه! ما تشویق می‌کردیم مقالاتی که در این مسیر تقریب بود، در همین الهادی می‌اوردیم. دنبال تقریب مذاهب بودیم و این خط‌مشی اکثر علما، خصوصاً مرحوم آقای صدر در مساله‌ی تقریب (بود).

س: من بااجازه‌تان بر می‌گردم حوادث قم را می‌پرسم…سالگرد ۱۵خرداد۱۳۵۴ در قم درگیری و حمله رژیم پهلوی به حوزه بود…

ج: همین ۱۹ دی بود

س: نه نه نه…یک تاریخ قبل‌ترش…چندسال قبل‌تر….سال ۵۴…سالگرد ۱۵ خرداد…شما ایران بودید آن زمان؟

ج: سال چند بود؟

س: ۵۴….میلادی‌اش می‌شود ۱۹۷۵ فکر کنم

ج: بله

س: قم بودید

ج: من یادم است (که) ما در همه‌ی این حوادث بودیم به عنوان جزء این تظاهرات و معترضین! ولی بالخصوص (در) این حادثه چه فعالیتی داشتم، یامد نیست. ما مهم‌ترین جایی که فعالیت کردیم، سالی (بود) که اسرائیل جنوب لبنان را اشغال کرد. ما طلاب را بسیج کردیم، بردیم خانه‌ی مراجع. از درس آقای وحید خراسانی به منزل آیت‌الله عظمی گلپایگانی، آنجا سخنرانی کردند، به حسینیه‌ی مرحوم آیت‌الله عظمی نجفی مرعشی…همینطوری بردیم و تقریباً حوزه تکان خورد برای این حرکت اسرائیل. کل حرکت، ضد اسرائیل بود و یک جان تازه‌ای داد به حرکت قم، ضد اسرائیل و معلوم بود، ضد اسرائیل یعنی ضد شاه.

س: سال چند بود اشغالش؟

س: سال ۷۵-۷۶…درست است؟

ج: بله…یعنی ۲-۳ سال قبل از پیروزی (انقلاب). خیلی حرکت خوب بود، قوی بود، مهم بود، تشویق کردند اساتید.

س:  هیچ‌کس نمی‌گفت این حرکت شما دفاع از آقای صدر یا آقای عرفات…فلسطین و (این‌هاست)؟ مخالفتی در خوزه با این کارها نبود؟

ج: نه…ما مطلع سخنرانی‌مان این نبود. ما می‌گفتیم مردم مسلمان در جنوب لبنان مورد تهاجم رژیم صهیونیستی هستند و باید ما دفاع کنیم و مراجع همه شان تایید کردند حرکت ما راو یک حرکت خیلی خوبی بود و خودش یک جنب‌وجوشی داد به اعتراضات قم به رژیم شاه.

س: آن زمان اخبار را از رادیو دنبال می‌کردید؟

ج: ما که اخبار جهانی را داشتیم، یعنی اخبار عربی همه‌ی کشورها بود، خود اخبار لبنان بود، خودِ المنار بود، این‌ها کلاً…

س: آن زمان که المنار نیامده بود

س: قبل از انقلاب که المنار نبود

ج: نه! اخبار می‌آمد یعنی! حتی بی‌بی‌سی بود و اخبار غربی عربی بود و

س: چون من شنیدم آن زمان در قم، خیلی معدود (آدم‌هایی) رادیو داشتند.

ج: نه! آن‌وقت دیگه باز بود. این (مال) زمان آقای مطهری است که ایشان می گوید ما یواشکی روزنامه مطالعه می‌کردیم. نه! آن‌ زمان باز بود و ما می‌توانستیم اخبار را به دست بیاوریم.

س: غیر از بی‌بی‌سی مونت‌کارلو را هم گوش می‌دادید؟

ج: مونت‌کارلوی فرانسه بود، خود رادیوهای آلمان غربی دارند یک بخش عربی، ما (آن‌ها را هم) دنبال می‌کردیم. اخبار کشورهای عربی داشت….

س: رادیو کُلن

ج: کلن مالِ آلمان غربی….روی هم رفته اخبار بهمان می‌رسید و حرکتمان حرکت خوبی و در راستای انقلاب (بود). این خوب یادم هست…

س: باهمکاری چه کسی بود؟ با یک جمعی مشورت کردید؟ چطوری هماهنگ کردید؟

ج: یعنی…ما بیشتر از درس حضرت آیت‌الله العظمی وحید خراسانی بودیم، شاگردان ایشان بودیم و از خود آنجا حرکت شروع شد، طلاب آمدند. من یادم هست اول منزل آیت‌الله گلپایگانی، بعداً آیت‌الله عظمی نجفی، بعداً آیت‌الله عظمی وحید خراسانی….این‌ها را که یادم هست…

س: شریعتمداری را نرفتید؟

ج: من یادم نیست که رفته باشیم.

س: چند نفر بودید؟

ج: مجموع طلبه‌ها شاید به ۲۰۰ و ۲۰۰ و اندی (می‌رسید)…خیلی آمده بودند. درس آقای وحید در کوچه‌ی سلماسی درس بزرگی بود.

س: خودجوش بود؟

ج: بله خودجوش بود

س: از شب قبلش برنامه‌ای بریزید و هماهنگی کنید…

ج: نه ما برنامه (نریختیم) همانجا ما شروع کردیم و حرکت کردیم. خیلی حرکت موفقی بود. به طور طبیعی حرکت‌ها روحیه ی انقلابی را بیشتر می‌کرد و به نفع انقلاب بود.

س: شعار خاصی می‌دادید؟ شعاری داشتید یا متنی بود که بخوانید…

ج: نه! فقط در منازل علما من سخنرانی کردم. دیگه یادم نیست آن شعارهایی که داده می شد.

س: حتی یادتان نمی‌آید چه سخنرانی کردید و موضوعاتی که گفتید چه بودند؟

ج: همین مساله‌ی اسرائیل و لزوم وحدت مسلمین برعلیه رژیم صهیونیستی و فجایعی که این‌ها در جنوب لبنان آوردند، همه‌ی این‌ها را…من اتفاقاً سخنرانی‌ام به زبان عربی بود و این (در) آن زمان غریب بود یعنی سخنرانی عربی در قم بیاید…ولی می‌فهمیدند طلبه‌ها چون خودشان درسشان عربی است. من هرسه چهارجا سخنرانی کردم و الحمدلله موثر بود.

س: حلقه‌ی نزدیکتان که همراهی کردند چه کسانی بودند؟

ج: من دیگه یادم نیست تفصیلاتش

س: مراجع هم یادتان نمی‌آید چه بازخوردی داشتند؟ آن‌ها هم صحبت کردند؟

ج: خیلی همکاری کردند…خیلی…تایید کردند حرکت را… خصوصاً آیت الله خراسانی…. آیت‌الله گلپایگانی… نجفی… همه‌شان تایید کردند.

س: بیشتر به خاطر اینکه شیعیان آنجا مورد هجوم قرار گرفته بودند مساله بود یا به خاطر این که اسرائیل غصب کرده بود؟

ج: چند چیز کمک می‌کرد. یکی (اینکه) شیعیان بودند مورد تهاجم، یکی (اینکه) مهاجم اسرائیل است و منفور جهان اسلام است و یکی هم به نام اسلام و لزوم وحدت جهان اسلام برعلیه اسرائیل. عواملی از این قبیل اثر می‌گذارد.

س: از این بحث‌ها آن زمان نبود که در مقابل اسرائیلی‌ها، فلسطینی‌ها را بگویند سنی و ناصبی هستند؟

ج: نه! آن مطرح نبود. بعد از انقلاب وقتی که جمهوری اسلامی تایید کرد حماس و جهاد (را)، برخی از متخلفین واقعاً سیاسی، خصوصاً این تشیع انگلیسی، پاشدند شایعاتی را راه بیاندازند که مثلاً حماس سنی است و متعصب است و جهاد چه است و از این حرف‌ها ولی آن‌وقت مطرح نبود.

س: پس بزرگان دارالتبلیغ هم در این حرکت همراه شما بودند؟ آقای خسروشاهی؟

ج: آن‌ها همه‌شان تایید می‌کردند

س: بودند در حرکت؟

ج: در حرکت نبودند، من یادم نیست ولی روی هم رفته یک حرکت خوبی بود…در ذهنم مانده.

س: همان موقع یا بعدها واکنشی از رژیم (دیدید)؟

ج: ندیدم…چون که حرکت عمومی است…کل طلبه‌های قم و حوزه اعتراض کردند. مراجع هم تایید کردند.

س: (مراجع)‌پیام خاصی هم دادند؟

ج: پیام؟ نمی‌دانم…بعید نیست که پیام داده باشند، من یادم نیست. البته سخنرانی کردند برعلیه اسرائیل و به نفع مستضعفین و جنوب لبنان و …سخنرانی هرچهارتا مرجع…

س: آن زمان مجله یا روزنامه‌ای بود که این حرف‌ها را منعکس کند؟ چون روزنامه‌های داخلی…اطلاعات و کیهان که دست رژیم بود.

ج: نه آن‌ها که منعکس نمی‌کردند ولی…ندیدم یک مجله‌ای منعکس کرده باشد.

س: عملاً در اوساط حوزه فقط اتفاق افتاده

ج: ولی خب تکان داد. یعنی اثر گذاشت، اثر طبیعی در جاهای دیگر گذاشت. گفتم…این (حرکت) خودش یک تاییدی بر حماسه‌ی انقلاب (بود). در صحن هم-صحن حضرت معصومه س-من سخنرانی کردم. خیلی آنجا داغ بودم. سخنرانی و شعارهای طلبه‌ها برعلیه اسرائیل.

س: صحن مسجد اعظم یا صحن عتیق؟

ج: نه! صحن حضرت معصومه س…در همین صحنِ

س: عتیق

ج: عتیق

س: پس از طرف ساواک و رژیم هم هیچ فشاری به شما نیامد

ج: به من منعکس نشد

س: چون شما سخنرانی کردید گفتیم شاید سراغ شما آمده باشند.

ج: نه

س: آن زمان حجتیه فعال بودند؟

ج: حجتیه طلبه‌های خارجی بودند، طلبه‌های غیر ایرانی بودند.

س: نه مدرسه حجتیه نه! طرفداران انجمن حجتیه

ج: نه! آن وقت نه من هم خیلی آشنا بودم و نه آن‌ها فعالیت داشتند.

س: حالا یک سوال خیلی کلی‌تر است، حالا شما هرقدر می‌توانید…حتی تحلیل هم که بکنید یا گزاره‌ای بدهید…فضای اجتماعی سیاسی حوزه تا قبل از شهادت آقا مصطفی (چگونه بود). شما الان ۴-۵ سال است که در حوزه‌ی قم هستید. این فضای سیاسی اجتماعی بین علما، بین طلبه‌ها تا قبل از شهادت آقا مصطفی…

ج: خط امام تقریباً سیطره داشت بر حوزه. تاثیر بر افکار عمومی طلاب کاملاً داشت. زمینه‌ای کاملاً فراهم شده بود که وقتی که حادثه‌ی مرحوم آقا مصطفی مطرح شد، تحریک شدیدی داشت و اثرات….خصوصاً که مساله‌ی شهادتش پیش طلاب قطعی شده بود، نه اینکه احتمال (باشد صرفاً). این تحریک کرد خیلی و این مساله‌ی ۱۹ دی به وجود آمد و شهادت مرحوم آقای اوسطی در همان طلبه‌ها (که) با پلیس درگیر شدند و خیلی حرکت (بزرگی بود). ۱۹ دی شروع انقلاب بود دیگه. در قم (بود). ما خیلی مایل بودیم که این حرکت را در عراق به آنجا بدهیم. وقتی که نجف را تحریک کردیم برعلیه بعثی‌ها….خیلی می‌خواستیم که دیگر شهرها در عراق به حرکت دربیایند ولی نشد.

س: آن زمان که از نجف آمده بودید حوزه‌ی قم، مشخصه‌های اصلی که تفاوت بین حوزه‌ی نجف بود و قم، بنظرتان چه بود در آن زمان؟

ج: معلوم بود…حوزه‌ی قم سیاسی‌تر بوده. ذهنیت بازتری بود با حوادث جهان اسلام بیشتر تفاهم داشت و….یعنی ذهنیت سیاسی نجف…اگر عده‌ای را کنار بگذاریم، آن تفاهم مطلوب را نداشت با (جهان اسلام)….البته مرحوم آقای حکیم فعالیت‌های سیاسی داشتند. اعتراض کردند به عبدالناصر که مساله ی اعدام سید قطب بود. اعتراض کردند به حرکت‌های اسرائیل….خودِ حرکت‌های آقای صدر…این حرکت‌ها بود ولی عموماً حوزه‌ی قم مشهور بود به اینکه سیاسی‌تر برخورد می‌کرد.

س: این سیاسی‌تر بودن و نگاهش به حوادث خارج از کشور (دیگر چه بود). ما فقط دارالتبلیغ آقای شریعتمداری را می‌شناسیم، غیر از این جاهایی بود که مثلاً بحثی شود یا موسسه‌ای باشد یا مجله‌ای باشد؟

س: نمودهای بیرونی‌اش چه بود؟

ج: (در) نجف نبود…(در) نجف من حاضر نشدم یک جایی که…بله منبری‌هایی که از ایران می‌آمدند خیلی سخنرانی‌های داغ داشتند ولی یک جلسه‌ای، کنفرانسی، تجمعی… نبود در نجف.

س: در قم بود

ج: در قم بود…بله…در قم یعنی معروف بود که ذهنیت سیاسی خیلی قوی‌تر بود. البته آن سخنرانانی که می‌آمدند و صحبت کردند و یا فرمایشاتی که امام داشتند، این خیلی به ذهنیت سیاسی حوزه اثر گذاشت ولی به سطح قم…

س: شما گفتید که نگاه امام در نزدیکی فوت آقامصطفی سیطره پیدا کرده بود. چطور بود؟ یعنی درس ولایت‌فقیه امام می‌امد در قم؟ بیانیه‌هایشان می‌امد؟ چه بود که باعث می‌شد این برداشت را شما داشته باشید؟

ج: یعنی می دانید….درس امام از اول در سطح دروس مراجع بود و همه‌ی انقلابیون می‌امدند آنجا. من در آن وقت سطح علمی‌مان خیلی قوی نبود که بیایم آنجا ولی ؟؟؟(۵۳:۱۰) درس امام معروف بود که کل طلبه‌های انقلابی و حتی طلبه‌هایی که شاگردان مراجع دیگر (بودند) می‌امدند درس امام.

س: امام درسشان را فارسی می‌گفتند! درست است؟

ج: من حاضر نبودم (که) بدانم. مرحوم سیدمحمود شاهرودی از طرف آقای صدر و عده‌ای دیگر می‌رفتند درس امام.

س: بعداً که تشریف آوردید قم، درس‌های امام از نجف می‌امد قم؟

ج: من ندیدم ولی درس‌های آقای صدر می‌امد برای ما و ما همان‌ها را می‌خواندیم. اما طلبه‌های انقلابی درس آیت‌الله منتظری می‌امدند. ؟؟؟(۵۴:۱۲) که درس انقلابی است، آن است.

س: شما نزدیک شدید به آقای منتظری آن زمان؟

ج: نه! من به حوزه‌اش نه! ولی درسش رفتم..مدتی رفتم.

س: پیش آقای منتظری چه خواندید؟

ج: یادم نیست

س: درسشان ویژگی خاصی داشت؟

ج: من یادم نیست.

س: بقیه علما چطور؟ جلسه‌ی قبل گفتید میرزاهاشم آملی را می‌رفتید، آقای وحید خراسانی را می‌رفتید، آقای گلپایگانی را می‌رفتید…

ج: من درس آقای وحید (را)‌۱۱-۱۲ سال من رفتم. یعنی قبل از انقلاب تا…آقای گلپایگانی آن وقت حج می‌فرمود…درس حج را…به یادم هست یک روز آن واقعه‌ی شیراز واقع شد که…

س: جشن هنر شیراز؟

ج: آن جشن هنر…دیدم مرحوم آقای گلپلیگانی خیلی عصبانی (است). حتی این تعبیر را گفت (که) کاری نکنید که ما مردم را به حرکت بیاندازیم و بگذاریم هرچقدر کشته بشوند. یک زلزله‌ای امده بود قبل از این درس…نمی‌دانم زلزله‌ی کجا بود…

س: طبس بود

ج: طبس بود؟

س: بله

ج: در طبس چندهزار رفتند…خب اینجا هم بروند، ما تحریک می‌کنیم ؟؟؟(۵۶:۰۴) درس انقلاب…من بودم آن روز….و….این درس‌ها درس آقای وحید (بود).

س: ببخشید وسط کلامتان…توضیحی هم دادند نسبت به آن حادثه و موضع و حکومت را اینطوری تهدید کردند؟

ج: نه! اجمالاً گفتند…من…

س: شما اطلاع داشتید از قبل؟

ج: من خیلی اطلاع نداشتم. صحبت ایشان ما را وادار کرد که بروم ببینم چه است و چه شده!

س: طلبه‌ها بازخوردشان چه بود؟ گریه کردند؟ شعار دادند؟

ج: خیلی…هم گریه…شعار یادم نیست ولی گریه‌ها زیاد بود. خود آقای گلپایگانی -مرحوم-گریه کرد…خیلی متاثر بود از این حرکت.

س: روز ۱۹دی شما کجا بودید؟ ۱۹ دی که آن تجمع مقابل خانه‌ی آقای نوری همدانی جمع شدند و صحبت کردند…

ج: در قم…قم بودم که…ولی نه…نبودم که یک سخنرانی بود…در مجموعه که حرکت می‌کردند یکی از افراد…

س: لحظه‌ی درگیر‌ی‌ها هم بودید؟

ج: درگیری هم بودیم که ما رفتیم به سمت خانه و بعد از حمله‌ی پلیس….درگیری‌ها بیشتر در حجتیه بود. حجتیه یک در دارد به سمت خیابانی که به سوی پل می‌رود، هماجا درگیری‌ها زیاد بود و خود باجک هم مرکز پلیس بود. دیگه ما انجا نبودیم.

س: از زدوخوردها هیچ تصویری دیدید؟

ج: نه ندیدم

س: قبل‌تر…احتمالاً مراسماتی که برای آقامصطفی در قم می‌گرفتند را شرکت کردید؟

ج: بله

س: یادتان می‌اید این مراسمات را رفته باشید و صحبتی شده باشد؟ علما مثلاً…

ج: نه من صحبتی نداشتم.

س: جلساتی که دفتر مراجع می‌گرفتند…

ج: از آن صحبت‌ها یادی ندارم

س: مهم‌ترین مجلس ار چه کسی گرفت؟

ج: (این را) هم یادم نیست که مهم‌ترین را چه کسی گرفت.

س: شما آن مقاله‌ای که رشیدی مطلق در روزنامه‌ی اطلاعات چاپ کرده بود را خوانده بودید همان موقع؟ یا نه؟ به دست شما هم رسید؟

ج: قبلاً نخوانده بودم ولی بعدش که سروصدایش درآمد خواندم (که) حرکت چپی؟؟؟(۵۹:۰۴) است. چی مطلق؟

س: رشیدی مطلق….از اینجا به بعد انقلاب تنورش داغ می‌شود و چهل و ماه می‌گیرند

ج: دیگه شروع می‌شود…آره

س: یک سوال قبل از این قضایا…آقای منتظری درس ولایت‌فقیه هم می‌دادند آن زمان؟

ج: درسشان یادم نیست. یادم نیست درسشان.

س: بیانیه‌های امام به دست شما می‌رسید؟ بیانیه‌هایی که در نجف منتشر می‌کردند؟

ج: بله مرتب می‌آمد.

س: از کانال چه کسی می‌امد؟

ج: تکثیر می‌شد. طلبه‌ها بین خودشان می‌رساندند.

س: دوستان نزدیکتان که خیلی طرفدار امام بودند یا در طیف شاگردان امام بودند چه کسانی بودند در قم؟ یا ارتباط داشت با شاگردان امام…

ج: آقای علیان که قوم و خویشی داشتیم باهاش و این آقای روحانی ارتباط داشت

س: کدام آقای روحانی؟

ج: همین مرکز اسناد

س: سیدحمید

ج: حمید روحانی و…طلاب دیگر هستند که باهاشان ارتباط داشتیم.

س: با آقای خسروشاهی در آن ایام سفری… جایی نرفتید؟ قبل از انقلاب؟

ج: قبل از انقلاب نه! بعد از انقلاب اولین سفری که رفتیم به کنفرانس اندیشه‌ی اسلامی الجزایر (بود). رفتیم آنجا و اولین سفر بود و تقریباً راه سفرهای خارجی‌مان را باز کرد. آقای خسروشاهی قبل از این رفته بود. حالا اگر یادم هست…موضوعش اجتهاد بود. من یک کتابی هم دررابطه با این اجلاس‌های الجزایر نوشتم، آن منتشر شده. در جلسه‌ی آینده می‌توانم آن کتاب را بیاورم. یک کتابی در رابطه با این سفرهای الجزایر (است) و یک کتابی هم در رابطه با کنفرانس‌های وزرای خارجه‌ی سازمان کنفرانس‌های اسلامی (آست که) ۵-۶ اجلاس من رفتم. در چند اجلاس من رئیس هیئت ایرانی بودم و حواث جالبی هم آنجا اگر یک فرصتی شود…

س: بگویید دانه‌دانه

ج: در یک جلسه‌ی دیگری اگر

س: مجزا می‌پرسیم آره…الان این جلسه را بیاییم تا انقلاب و حوادث انقلاب را اگر خاطره‌آی دارید بپرسیم. مثلاً از آن چهلمی که در تبریز گرفتند (در) ۲۹ بهمن، بعداً اطلاع پیدا کردید؟ این روزها حوادث دارد به این سرعت می‌گذرد…

ج: یعنی من در برنامه‌ریزی‌های این چهله‌ها نبودم.

س: نه بازخوردهایش را می‌خواهم ببینم…

ج: بازخوردهایش خیلی (زیاد بود). یعنی قم یک التهابی داشت. قم همه‌اش این چهلم که برپا می‌شد…

س: بله…بعدش هم که یزد گرفتند…

ج: التهاب زیادی بود….ماهم…ضمن طلبه‌هایی که ملتهب بودند و دنبال می‌کردند، بودیم.

س: حالا از این تاریخ آمدیم رسیدیم به سال ۵۶-۵۷…آن همایشی که مغرب رفتید خواطره‌آی ازش یادتان آمد؟ چیز جدیدی؟

ج: نه! ۷۵ است

س: ۵۴ شمسی می‌شود.

ج: آن فقط یک موضوع خاص و آن ارتباطات بین جهان اسلام بود. من یک مقاله‌ای هم دادم آنجا، مقاله‌‌ی مفصل.

س: چند روز آنجا بودید؟

ج: گمان کنم ۴-۵ روز

س: هزینه ی سفر از طرف آقای صدر تامین شد؟

ج: هزینه‌ی سفر….نه از طرف آقای صدر نبود. ظاهراً دارالتبلیغ تهیه کرد.

س: همراه داشتید در این سفر؟

ج: بله

س: چه کسی بود؟

ج: آیت‌الله اوحدی که معاون فرهنگی مجمع‌التقریب بود

س: بله می‌شناسم

ج: بله این دوتا بود.

س: آنجا آقای اوحدی هم یک ارائه داشت و شما هم یک ارائه داشتید؟

ج: نه! ایشان مقاله نداشت. من مقاله داشتم.

س: بعد گذاشتند که بروید ارائه هم بدهید

ج: بله

س: این اولین دیدار شما با رهبران مذهبی یا علمای آنجا بود؟

ج: بله

س: پس یک تجربه‌ی  جدیدی بود

ج: خیلی…یک در عظیمی را باز کرد. یعنی من گفتم قبل از انقلاب یک فانوسی داشتیم و تبلیغی می کردیم ولی انقلاب یک جهان عظیمی را برای ما باز کرد که به فراموشی سپرد کل فعالیت‌های قبل (از انقلاب را)

س: انجا با چه چیز جدیدی از جهان اسلام آشنا شدید و فهمیدید؟

ج: خیلی…با همین رهبر اباضیه آشنا شدیم-خلیلی- که عضو شورای عالی تقریب است. انجا با شخصیت‌های زیادی آشنا شدیم و مکاتبه شروع شد؛ یعنی واقعاً یک بابا جدیدی برای ماها باز شدو حتی با متفکران سعودی صحبت شد، با متفکران مغربی صحبت‌های زیادی شد و الجزایری‌ها ….آنجا سبب شد که ما بعد از انقلاب به الجزایر دعوت شدیم. دیگه آن یک باب عظیمی بود…انقلابی‌ها بودند، آقای شیخ محمد غزالی بود، همان قرضاوی[۱] بود…و…

س: غنوشی

ج: و حتی غربی‌ها!…غنوشی نه! الجزایر از تونسی‌ها می‌ترسید. غنوشی تونسی است دیگه!

س: بله

ج: و ضد این‌ها!…. گارودی و این‌ها می آمد….باهاش آشنا شدیم و متفکرین غربی(دیگر)….خیلی دعوت می‌کردند. یعنی شاید دویست…دویست و اندی شخصیت دعوت می‌شد الجزایر. الجزایر هم من یک صحبت ویژه‌ای هم خواخم داشت.

س:  بله یک جلسه باید درباره‌ی الجزایر و این‌ها باشد….آنجا رفتید کشورشان را هم گشتید؟ جایی هم  بردند توریستی بگردانندتان؟

ج: در مغرب؟

س: بله در مغرب

ج: نه همان رباط رفتیم و از رباط هم برگشتیم ایران

س: باهواپیما مستقیم از ایران رفتید؟

ج: بله….آنجا هم حادثه‌ی چیز شد که….ما که رفتیم رباط به طور کامل وارد اجلاس و سخنرانی و مناقشات (شدیم) که خیلی داغ بود مناقشات. یک روز در ناهارخوری ظاهراً یک آقایی آمد نشست و خودش ر معرفی کرد که سفیر ایران هستم

س: در مراکش

ج: در مراکش…بعد از آن گفت آقایان ایرانی هستند؟! ما هم به مسخره گفتیم تقریباً! خیلی بهش {خنده} برخورد که یعنی چه که تقریباً؟ گفتیم بهش چون که ما ایران جدیداً امدیم و ما در عراق بودیم. این از این تقریباً خیلی بدش آمد و پاشد رفت! نمی‌دانم حال گزارشی نوشتند (یا نه). برخوردمان باهاش خیلی سرد بود و اصلاً خودش گفت چرا سر به سفارت نزدید! سفارت مال شما ایرانی‌هاست. محلش نگذاشتیم و یک برخورد سردی (بود). البته آن وقت برخورد سرد خیلی اثر دارد در مغرب.

س: جالب بود این خاطره هم یادتان افتاد. دیگه هم نیامد سمت شما!

ج: نه…دیگه ما بریدیم…

س: این مباحث داغی که می‌گویید آنجا بود، یادتان می‌آید عناوینش؟ موضوعاتش؟

ج: من دیگه آن مطالبش را یادم نیست. رئیسش چه کسی بود یادم نیست. ولی اولسن حضور حوزه‌ی علمیه‌ی قم در آن اجلاس بود. اجلاس دانشگاه های اسلامی….کل دانشگاه‌های آنجا بودند. ظاهراً زیر چتر آیسیسکو[۲] بود. آیسیسکو بزرگ‌ترین موسسه‌ی فرهنگی ؟؟؟؟(۷۱:۲۹) مسلمانان کنفرانس اسلامی بود. زیر چتر آن بود.

س: آنجا که رفتید با کسی هم دوست شدید که دوستی‌تان هم ماندگار شده باشد؟ مال همان سفر باشد؟

ج: از خود مغربی‌ها؟

س: نه جهان اسلام

ج: نه! همین…ما با آن رفیقمان آقای اوحدی بود-شاگرد آقای صدر-

س: بعد که برگشتید به آقای شریعتمداری گزارش سفر هم دادید؟

ج: من یادم نیست.

س: مباحث انقلاب را بیاییم جلوتر…دیگه در آن فروردین و اردیبشهت و خرداد، موضوعی که یادتان نمی‌آید نسبت به سال ۵۷ که اتفاق خاصی افتاده باشد؟ از حوادثی که در شهرهای مختلف می‌افتاد و شما خبرش را در قم می‌شنیدید.

ج: حوادث را من دیگه یادم نیست ولی روحیه‌ی انقلابی دیگه شامل شد و یادم هست با اخوی شهید…اخویمان محمدحسین (که) در طریق‌القدس شهید شد…حتی جایش را یادم است که باهم قرارداد گذاشتیم و پیوند و قرارداد الهی (بستیم و) تعهد (کردیم) که در خط انقلاب تا آخر باشیم و تا شهادت -اگر خدا قسمت کند-(در این خط بمانیم و نفس بزنیم)….اینجوری باهم (تعهد بستیم) و خودش صادق بود و ما عقب (ماندیم) {گریه}

س: خدا رحمتشان کند. سالش را یادتان می‌آید؟ همان دم‌دم‌های انقلاب این قرار را گذاشتید؟

ج: بله

س: شما روز ۱۷شهریور را یادتان می‌اید؟ قم بودید احتمالاً

ج: یادم می‌آید ولی داخل آن جریان نبودم.

س: بله آن که تهران بود و شما قم بودید…..خبرش بعداً به حوزه آمد؟

ج: ما اولین آمدنمان به تهران، شب آمدن حضرت امام از

س: پاریس بود

ج: خبر بود که…

س: یعنی شما از وقتی آمدید ایران در قم بودید تا آن وقت…قبلش تهران نیامدید

ج: تهران؟ نه دیگه….آنجا خیلی اطلاعات؟؟؟(۷۴:۱۶) طلبه‌ها و اساتید آمدند دانشگاه تهران.

س: تحصن علما در دانشگاه تهران آمدید؟

ج: تحصن

س: بله…قرار بود امام بیاید، کنسل شد…

ج: استخاره گرفتم…حالا امام تشریف می‌آورند… نمی‌آید…هی می‌گفتند امام…

س: آره هی تاخیر می‌شد

ج: آیه‌ی عجیبی آمد…آیه‌ی عجیبی آمد که اصلاً ما را تکان داد!

س: استخاره گرفتید؟

ج: استخاره گرفتم. در آمد که تالله تفتئوا تذکر یوسف حتی تکون حرضاً او تکون من الهالکین،  اعتراضی که فرزندان یعقوب به یعقوب کردند که چه است که همه‌اش به یاد یوسف (هستی). تا اینکه بخواهی بمیری، هی به یاد (یوسف می‌کنی). این برای من یک افقی باز کرد که ان‌شاءالله امام می‌آید و ان‌شاءالله حرکت، حرکت انبیاء (است). خیلی برای من جالب بود و آمدیم شرکت در تحصن و شب ماندیم و یادم هست که منافقین آن شب آمدند عده‌ای از آقایان (را) به عنوان (اینکه) یک فیلم ببینند در دانشگاه، بردند! من نرفتم! آنجا که بردند همه‌اش -آنطوری که گفتند-تعریف از منافقین (کردند) کانّه انقلاب را می‌خواستند بگویند ما انجام دادیم و ما این فداکاری (را) کردیم. بردند عده‌ای را. (وقتی) برگشتند ما سوال کردیم چه بود؟ گفتند به ما از این (چیزها بود). صبحش که امام تشریف آوردند دیگه آن حرکت مردمی وسیع و طلاب هم با مردم بودند. این آیه من در ذهنم مانده که…

س: می‌خواستم همین را بپرسم که -دارم باز هی قبل انقلاب را می‌پرسم، باز این خاطره را هم می‌پرسم اگر (به خاطرات) تهرانتان (رسیدیم)- شما در مدرسه‌ی درراه حق هم تدریس داشتید؟

ج: بله

س: قبل از انقلاب

ج: در راه حق (را) تقریباً علمای انقلابی اداره می‌کردند. یعنی آقای مصباح…آیت‌الله مصباح…آیت‌آلله خرازی…همان آقایان….در راه حق معروف است…آیت‌آلله مسعودی….من اولین تدریسم در رابطه با انشاء عربی (بود). خیلی (از) طلبه‌های انقلابی انجا بودند. یعین همین مصباحی‌مقدم و آقای نظری و آقای نور‌اللهیان و…ما متن‌هایی که انتخاب می کردیم برایشان، متن‌های انقلابی بود. بعداً یک متن‌های اقتصادی هم بود. از اقتصادنا. خودِ صحبت‌های آقای صدر خیلی عربیِ جدیدی بود برای قم (و) دور بود از انشاء عربیِ جدید. آقایان پیشنهاد کردند که توسعه بدهید درس را، توسعه دادیم و…نمی‌دانم اقتصاد (را) من درس دادم یا ندادم

س: گفته بودید که…بله…زبان عربی، مکالمه و ترجمه را درس می‌دادید…قبلاً گفتید…که…در راه حق که آقای سیدمحسن خرازی و آقای دین‌پرور و آقای رضا استادی…ایت‌الله استادی و…این موسسه همان بود؟

ج: این‌ها آنجا بودند.

س: شما غیر از درس دادن، فعالیت دیگری در مجموعه‌ی این‌ها نمی‌کردید؟ نشریه‌ای که داشتند…

ج: انشاهایی که می‌دادیم، انشاهای انقلابی (بود). حتی بعضی از شاگردانمان، بعداً که مسئولین بزرگ شدند، آوردند دفاتر انشاهایشان و تصحیحاتی که من می‌کردم این انشا را.

س: خاطره‌ای از آقای مصباح یادتان است؟ از آن زمان؟ اینکه چطوری با شما ارتباط گرفتند؟ چه کسی با شما ارتباط گرفت؟ پیشنهاد داد؟

ج: از همان در راه حق رابطه برقرار شد. و ما خدمتشان بودیم ولی در یک سفری که رفتیم برای خوانسار (در)‌تابستان. ما مکلف بودیم که فرمایش آقای صدر را اطاعت کنیم. آن تفسیر قرآن از آنجا پایه گذاری شد، همین تفسیری که منتشر شد، از همان خوانسار بود. آقای مصباح هم آمد. با شاگردان خصوصی‌اش. او درس می‌داد و من هم چندتا درس به این‌ها گفتم و یادم هست که خیلی من خدمت ایشان احترام قائل بودم و حتی یک روزی مرحوم آقای بهشتی، ما می‌رفتیم یک جایی و (ایشان هم) می‌آمدند آنجا و خب ملاقاتی شد و خودش را معرفی کرد (اینگونه که) من محمد حسینی بهشتی هستم. ما خیلی {خنده} برایمان چیز جالبی بود که اینجوری و به این سادگی (خودش را معرفی کرد). این ملاقات که ما داشتیم با آقای بهشتی در طول زندگیمان قبل از انقلاب.

س: همان قم شما دیدیدش و گفت من محمد حسینی بهشتی‌ام؟

ج: نه! در خوانسار آمده بود تفریحی چیزی…ما آنجا دیدیم و آنجا صحبت کردیم. من انجا عرض کردم که یک درسی می‌گفتم و گاهی درس آقای مصباح هم می‌رفتیم. این هم یادم آمد.

س: چیزی بهتان گفتند در آن دیدار؟

ج: نه…

س: شما می شناختید ایشان را؟

ج: اسماً و فعالیتاً می‌شناختیم ولی ندیده بودیم.

س: اصلاً قبل از انقلاب با شهید بهشتی ارتباطی نداشتید؟ هیچ‌وقت درسی؟ جلسه ای؟

ج: نه! فقط مرحوم آقای که مدیر مدرسه‌ی انقلابیِ قم…مدرسه‌ی…

س: حقانی؟

ج: حقانی! از من دعوت که چندتا درس بگویم درباره‌ی مارکسیسم و این‌ها. رفتیم آنجا. طلاب خیلی از آقای بهشتی صحبت می‌کردند که (باعث شد که) ما شوق دیدار ایشان را داشتیم. اقای جنتی هم انجا درس می‌داد.

س: آیت‌الله جنتی؟

ج: آیت‌الله جنتی. آن دروس را من یادم نیست ولی دررابطه با مارکسیسم و بیشتر همان صحبت‌های آقای صدر در فلسفتنا و اقتصادنا بود.

س: شما منطق و فلسفه و اقتصاد هم درس می‌دادید؟ قبل از انقلاب؟

ج: فلسفتنا (را به) بعضی از طلاب (درس می‌دادم). در نجف که خیلی درس دادم. هم اقتصادنا و هم فلسفه‌ی ما. طلاب عراقی بود….بعضی از طلاب ایرانی بود….مثل همین آیت‌الله اراکی و این‌ها (که) آن وقت درس می‌خواندند. بعداً پاکستانی بودند که از علمای مهم پاکستان شدند…

س: چه کسی؟

ج: سید عبدالحسین شرف‌الدین….سید شرف‌الدین

س: سید شرف‌الدین معروف؟

ج: نه آن لبنان نه!

س: نه لبنانی نه…پاکستان (هم) دارد…بله…

ج: پاکستانی…آن شاگرد مخصوص بود و کاملاً هم درس خواند و یک روز من آمدم و وارد مسجد شدم، دیدم یک حلقه ی بزرگ طلاب پاکستانی جمع کرده{خنده} دارد درس را به آن‌ها بگوید.

س: شما به ایشان می‌گفتید و ایشان می‌رفت به طلبه‌های پاکستانی می‌گفت…آن زمانی که در نجف بودید با طلاب کشورهای دیگر هم ارتباط داشتید؟ که بدانید پاکستان فرهنگش چیست و حکومتش چه کسی است؟ اوضاعش…

ج: خیلی آن دید خارجی (را) نداشتیم.

س: آن زمان نداشتید که ارتباط بگیرید

ج: نه…حتی طلاب ایرانی هم کم بود. بیشتر با طلاب عراقی بود و لبنانی بود و عربی…

س: شما خودتان را زیاد در عراق، ایرانی نمی‌گرفتید

ج: یعنی وضعمان عربی بود. هم مدارسمان عربی بود، هم والده‌مان عرب بود…

س: بیشتر آدم سمت مادر می‌رود دیگه

ج: هم زبانمان عربی بود…جلسات عرب‌ها می‌رفتیم…تقریباً مثل یک طلبه‌ی عراقی.

س: بعد ایران که آمدید…این‌ها موضوعاتش زیاد است…ما می‌خواهیم زیاد وقتتان گرفته نشود وگرنه می‌شد خیلی بازش کرد…مثلاً خانواده را ما الان نمی‌دانیم چه شد؟ پدر و مادر…پدر ایران چه کار کرد؟ درس داشتند؟ قم ماندند یا رفتند رامسر…

ج: ابویمان بیشتر مبلغ بود و می‌رفتند رامسر. رامسر آنجا مبلغ و عالم آنجا بود، مساله‌گوی آنجا و اینجوری بود. و والده که خانه‌دار و…

س: وقتی اخراج کردند والده را هم اخراج کردند؟ آمدند قم؟ با شما زندگی می‌کردند؟

ج: آمدند قم، بعداً سر زدند و می‌رفتند به رامسر

س: اینطوری نشد که کلاً بروند رامسر زندگی کنند؟

ج: نه! می‌رفتند و برمی‌گشتند به قم

س: مادر در قم آشنایی کسی را داشتند؟

ج: بله این‌هایی که آمدند (از نجف) همه‌شان آشنا بودند. این‌ها می‌رفتند به مجالسشان

س: یعنی پس مادر اذیت نمی‌شد که آمده بود به ایران چون هم عرب زبان بودند…

ج: نه اشنا هم زیاد داشتند…خب کمی هم فارسی بهتر شده بود. فارسی آنجا یک کم بلد بود، اینجا فارسیش بهتر شد دیگه زمینه‌ی ارتباط بیشتر شد.

س: از نظر رفاه (در) ایران برایشان بهتر شد یا نه سخت‌تر شد آن اوایل؟

ج: نه! نمی‌گویم سخت‌تر…آنجا سخت بود.

س: نجف سخت‌تر بود

ج: بله و اینجا هم نمی‌گویم سخت‌تر ولی همان وضعیت فقیرانه را ما داشتیم. ابوی درآمدش همین مقدار است ولی…

س: تبلیغ و این‌ها بود

ج: آخه منبری نبود…تبلیغ بود…منبری نبود! درآمدی نداشت. عین عادی. وضعیتمان همان وضعیت سخت بود. ما کمی رفتیم به سمت مجله و مقاله و کمی درآمدمان بهتر و خودمان را هم جدا کردم. رفقای خوبی داشتیم. بهتر وضعمان شد. ولی چه بود (مثلاً) ماهانه دو هزار تومان به زور می‌آمد. حالا آن وقت دوهزار تومان زیاد است.

س: تاثیرش در خورد و خوراک و در پوشش بود یا نه پول جمع کردید خانه خریدید؟

ج: پول هم جمع کردم، کمک هم آمد برای ما از رفقا(یمان) در خلیج (که از) علما بودند. یک شهیدی بود…شهید مرحوم آقای شرعیاتی…عالم امارات بود…یک مبلغی فرستاد…از این قبیل…شیخ‌مهدی شرعیاتی.

س: دوست شما بود؟

ج: بله…اصلاً شاید بعضی‌ها فکر می‌کردند ما برادریم. چون که در عراق نام خود شخص و پدرش (را صدا می‌زنند). مثلاً اسم من را محمدعلی علی‌اکبر (می‌گویند). دیگه تذکره نیست. اسم آن آقا مهدی علی‌اکبر (بود).

س: بابایشان علی‌اکبر بود.

ج: خیلی‌ها…و خیلی‌ها می‌امدند سوال می‌کردند ایشان چه نسبتی دارند؟ ما هم {شوخی} می‌کردیم می‌گفتیم برادرمان (است) از مادر دیگری

س: {خنده}

ج: این بیچاره آمد اینجا هم یک موسسه آی در قم به وجود آورد…موسسه ی بنت‌الهدی…حوزه‌ی معروفی است تا حالا ولی ایامی که درگیری شیعه و سنی بود، ایشان رفت عراق، در راه بغداد نجف ، آمد از ماشین پیاده شد و رفت نمازی خواند در یک مسجدی، سنی‌ها گرفتندش و خودش و برادرش را کشتند! بچه‌اش فرار کرد. چندتا تیر بهش زدند و رهایش کردند. افتاد و از آن سالم آمد اینجا و قصه‌ی پدر و عمویش را گفت! آنجا شهید شد! این طلبه‌ هم از شخصیت‌های مهم حزب‌الدعوه بود و ایرانی بود و شاید خودش سبب شد که من همکار حزب‌الدعوه شوم….مهدی شرعیاتی.

س: رفاقتتان از نجف شده بود با ایشان؟

ج: از نجف بود و در دانشکده هم هم‌درس بودیم. ایشان طلبه شد، انجا (در) نجف طلبه شده بود و اینجا خیلی فعال بود. واقعاً ما مثل یک برادر همکاری می‌کردیم.

س: هم‌سن هم بودید…متولد ۲۳ هستند ایشان. سنتان نزدیک به هم است.

ج: شاید

س: ایشان از ایران آمده بودند نجف؟

ج: تبعید شدند…نه! از نجف به ایران. ایرانی نجفی است. متولد نجف است ولی تبعید شد از نجف به ایران.

س: ایشان بعد که تبعید شد ایران، از اینجا رفت امارات

ج: رفت آنجا به عنوان نماینده‌ی آقای حکیم بود

س: همان موقعی که به شما هم پیشنهاد می‌دهند بروید انگلیس و شما می‌گویید نه

ج: انگلیس…بله

س: ایشان رفتند امارات

ج: ما مخالفت کردیم و ماندیم در قم، ایشان رفت آنجا؛ و اگر می‌ماند حتماً ترورش می‌کردند بعثی‌ها. خیلی‌ها را بعثی‌ها می‌کشاندند به کشورهای همسوی خودشان و همانجا می‌کشتند(شان).

س: چقدر مگر با این‌ها چیز داشتند؟ به خاطر همان تشکیلات و حزبی بودن؟

ج: حزبی…دقیقاً…برایشان کشتن یعنی آب خوردن.

س: به خاطر اینکه این‌ها در حزب‌الدعوه بودند می‌خواست که این‌ها را پیدا کند و بزند؟

ج: پیدا کند.

س: یک جا خودتان گفته بودید در خاطرات که به سختی شما را آوردند…یا نه؟اینطوری نبود؟ از نجف تا مرز ایران…یعی خانواده پنهان کرده بودند یا نه؟

ج: نه…نه…اعلام کردند که همه آماده شوند (که) برویم. من هم ابوی‌ام برد گذرنامه‌ام را که از آن افسر امنیتی-افسر امنیتی همان افسری که ما را فرستاد به آن زندان اعدامی-بعد که ابوی را دید، (گذرنامه را) داد بهش و گفت بروید! می‌خواستند ایرانی‌ها را بیرون کنند.

س: بعضی‌ها را نگه می‌داشتند…..مثلاً امام و دوروبری‌هایشان ماندند آنجا

ج: خب با امام درگیر نشدند؛ قرار داشتند که امام بماند.

س: این اخراج احتمالا دارد که تحت تاثیر امام باشد؟ یعنی امام که رفته آنجا بخواهند دورش را خالی کنند و بگویند این‌ها بروند که دیگه ایرانی‌ها دور نگیرند و داستان جدید باز نکنند.

ج: ایرانی‌ها طبقه‌ی عالم و فعال و چیزدان هستند. حوزه‌ی نجف را ایرانی‌ها…

س: برای آینده می‌خواست ضعیفش کند که نباشد

ج: می‌خواست حوزه را بکوبد! چون که صدام که آدم بی‌سوادی است…آدم شارلاتان…ولی برایش مهم است که حوزه‌ی شیعه ازبین برود.

س: از همان موقع هم این اتفاق افتاد؛ درست است؟ حوزه‌ی نجف ضعیف شد دیگه!

ج: بله…اصلاً جان حوزه ایرانی‌ها بودند….کلاً رفتند و مسلط شد. آنجا صدام یک مرجع عرب درست کرد برایش. مرجع عرب چه کسی بود؟ آقای سیدمحمد صدر! پسرِ پسرعموی آقای صدر! پدر این آقای مقتدا صدر. بزرگش کرد، خیلی هم آقای سیدمحمد صدر همکار دولت بود. آن‌ها هم کمکش کردند، امام جمعه شد، کم‌کم ریشه‌دار شد و خارج از اوامر صدام عمل کرد. همین که فهمید دارد این برعلیه‌اش کار می‌:ند، در یک حادثه، هم پدر و هم دوبرادر آقای سیدمقتدا را یک‌جا ترورشان کرد. آن‌ها هم شهید شدند. فقط این مقتدا (ماند که) آن‌وقت بچه بود. صدام می‌خواست حوزه را از (بین ببرد) چون که تاثیر داشت. صدام (بالاخره) هرچه هست عقل دارد! ۶۵ درصد، شیعه، عراق داشت و شیعه هم رهبرانش و مراجعش (فرماندهان آن جامعه هستند)، می‌خواست تشیع را ضعیف کند.

س: این برنامه را ریخت که این‌ها را از آنجا (بیرون کند)…یک مبحثی که (مانده این است البته)‌آخر جلسه هم (هست و) بازش نکنیم بهتر است….شما ایران آمدید مباحث شعرتان را ادامه دادید؟ حلقه‌ی شعر یا جلسه‌ی شعر می‌رفتید در ایران یا نه؟ در سال‌های قبل از انقلاب

ج: بله…جلساتی خودمان داشتیم؛ گاهی منتشر می‌کردیم در الهادی…چندتا قصیده منتشر کردیم. در جلساتمان بود ولی دیگه فضا، فضای شعر عربی نیست، (لذا) کم‌کم این خاصیت را از دست دادیم.

س: اینجا آمد ضعیف شد؟ کمتر شد؟

ج: بله دیگه آنجا اصلاً فضای شعری بود. علمایشان شاعر (بودند) عرب‌ها…اساتیدشان شاعر (بودند)…در کلیت‌الفقه اکثراً شعر و این‌ها…اینجا دیگه این نبود…

س: کم‌کم در شما هم ضعیف شد و رها کردید دیگه!

ج: بله

س: شاید به خاطر زبان هم بود؟ شما شعر عربی می‌گفتید، این‌ور فارسی و …

ج: زمینه‌ی تشویق شعر اینجوری نبود.

س: شما هم زیاد دیگه برایش وقت نگذاشتید….از درس مراجع گفتید خاطره‌ی خاصی یادتان نمی‌آید…نه؟

ج: مراجع در قم؟

س: بله مراجع قبل از انقلاب

ج: عرض کردم ما دروس این آقایان را به عنوان تجربه رفتیم و بیشتر تمرکزمان بر دروس آقای وحید خراسانی و در مرحله‌ی دوم آقای منتظری (بود). آقای گلپایگانی را هم رفتم، آقای شریعتمداری را هم رفتم.

س: آقای منتظری حرف‌های سیاسی هم می‌زد در درسشان؟

ج: نه!

س: شوخ‌طبع هم بودند آقای منتظری

ج: حتی در (حالت) عادی‌اش شوخ‌طبع بود.

س: در سیاست شوخ‌طبع بودند چه برسد به (درس)

ج: و لذا این اشتباه بزرگ را مرتکب شدند، از خط امام جدا شد!

س: شما تعمد داشتید که درس ایشان را می‌رفتید؟ به خاطر اینکه شاگرد امام بودند؟

ج: ما می‌خواستیم استاد مناسبی (پیدا کنیم). هنوز طلبه‌ی درس خارج بودیم. هنوز درس آقای صدر (را)‌ می‌خواندیم ولی (می‌خواستیم) یک استادی روبرویمان باشد که آقای وحید بود. دروس آقایان بود، (ولی) آن دیگه سنتی بود و ماها خیلی (رغبت نداشتیم)

س: هم‌مباحثه ای‌تان چه کسی بود در این سال‌ها؟

ج: ما خودمان و رفقا…آقای نعمانی بود، آقای شیخ‌حسین کورانی لبنانی بود…این‌ها هم‌مباحثه‌ای ما بودند.

س: این‌ها درس‌های آقای وحید را ه می‌امدند و می‌نشستند؟

ج: آقای نعمانی ظاهراً (می‌آمد ولی) آقای کورانی را نمی‌دانم. ولی ما بیشتر (همین)‌ سه تا با هم مانوس بودیم. آقای کورانی رفت در لبنان حزب‌الله را تاسیس کند.

س: کاش یک خاطره‌ای اگر ازشان یادتان می‌امد…همین که می‌خواست عزم سفر کند و برود، مثلاً شما باهاش صحبتی کردید؟ بمان حالا درس بخوان….یا نه…اینقدر صمیمی و نزدیک به هم بودید؟

ج: نه! یک خاطرات عادی است، چیز مهمی (یادم نیست)

س: تهران آمدن را هم بگویید که تا قبل از انقلاب را تمام کنیم. شما در روزهای آخر گفتید آمدید تهران

ج: آمدیم برای همین تحصن در دانشگاه و صبحش که امام تشریف آوردند، دیگه ما در این تظاهرات بودیم و برگشتیم قم.

س: از قم چطوری آمدید تهران؟ ماشین داشتید؟

ج: با ماشین…مجموعه…با ماشین سواری بزرگ….اتوبوس….با همان طلاب آمدیم. همانجا هم شب خوابیدیم که گفتم شب آمدند منافقین عده‌ای را بردند و فیلم برایشان نشان دادند. شاید هدفشان تبیین فعالیت‌های انقلابیشان بود.

س: فیلم از چه چیزی نشان دادند؟ از فعالیت‌های خودشان؟

ج: آهان

س: همان روزهای انقلاب؟ همان روزی که آمدید، شب شما را بردند فیلم نشان دادند؟

ج: ما نرفتیم…من نرفتم…ما حساس بودیم ضدمنافقین و حساس بودیم ضد همین تشیع انگلیسی -این کربلایی‌ها…شیرازی- نه! ماندیم ما در مسجد.

س: در همان مسجد دانشگاه خوابیدید. شب آقای خامنه‌ای و آقای بهشتی هم همانجا بودند

ج: با ما نبودند. خودشان جای دیگر…ولی ما طلابی که از قم آمدیم با اساتید، آمدیم در دانشگاه…مسجد دانشگاه…

س: روز ورود امام شما فرودگاه بودید؟

ج: نمی‌توانستیم برویم

س: آهان شما در دانشگاه مانده بودید که امام بیاید آنجا صحبت کند

ج: ماندیم آنجا (که) امام بیاید

س: امام برنامه داشت بیاید…

ج: ؟؟؟(۱۰۶:۰۵)

س: امام هم رد می‌شود…از جولی دانشگاه رد می‌شود…

ج: رفتند…ماهم کنار؟؟؟(۱۰۶:۱۰) رفتیم، دیگه دیدیم…دیگه عقب ماندیم.

س: (دیدید) چیزی کاسب نیستید

ج: برگشتیم به آن…

س: یادم است من فیلم‌ها و عکس‌ها را که دیدم…

س: بهشت زهرا س نرفتید؟

س: نمی‌رسند

ج: نه

س: نمی‌رسیدید هم اگر می‌رفتید چون اینقدر سلوغ بود جلوی دانشگاه تهران

ج: نمی‌شد! پنج میلیون بودند و جالب…گفتند که امام که آمد گفتند پنج میلیون آمدند استقبالش ولی وقتی فوت کردند هشت میلیون تشییعش کردند! برای همین که مردم یک سختی‌ای کشیدند ولی عشقشان به امام بالاتر از ؟؟؟(۱۰۶:۵۸)

س: حس و حالتان را یادتان می‌اید در آن روز؟ اصلاً توانستید امام را ببینید یا نه؟ وقتی امام با ماشین از جلوی در دانشگاه رد شد؟ توانستید امام را داخل ماشین ببینید؟

ج: نمی‌توانستیم! اصلاً ما واقعاً ماندیم. هرچه می‌خواستیم بیاییم بیرون نمی‌شد! چون تا خیابان انقلاب پر بود!

س: یک جایگاه درست کرده بودند در دانشگاه (به عنوان) ‌محل سخنرانی امام.

ج: نشد

س: می‌دانم…رد شدند رفتند…آره

س: آن اوایل سال ۵۷ که شلوغی‌ها بود و چهلم‌ها و این‌ها بود، حوزه باز بود و دروس برقرار بود؟ یا تعطیل کردند؟

ج: دروس برقرار بود آن‌وقت تابستان نبود.

س: نه نه…بهار ۵۷ را می‌پرسم

ج: همان بهار…بهمن…تقریباً زمستان و بهار است…دروس برقرار بود.

س: برای این جلسه فکر کنم کفایت کند. جوادث انقلاب چیزی نماند که ما نپرسیم و شما یادتان باشد، ان اواخر انقلاب…

ج: ما اوایل انقلاب دو ضربه خوردیم که این ضربه‌ها خیلی در روحیه‌مان اثر گذاشت. یکی ترور مرحوم شهید مطهری که من شاگرد مخصوص بودم. یعنی هرجا می‌رفت، می‌رفتم ضبط می‌کردم. خیلی از ایشان استفاده کردم، خصوصاً (در بحث) فلسفه‌ی غربی. یکی هم اعدام مرحوم آقای صدر! یعنی بعد از شهادت آقای مطهری و شهادت آقای صدر، برای هرکدام من یک ماه بیهوش بودم! واقعاً اصلاً بی‌حس بودم. باور نمی‌کردم! خیلی آقای مطهری در دلم جا گرفت، ما هم…خودشان هم محبت داشتند. یک روز یک کتابی از ایشان ترجمه کردم، آوردم نشان دادم، خیلی خوششان آمد و تشویق کرد. همان علل گرایش به مادی‌گری!

س: بله

ج: و من ترجمه کردم و شعری را که در آن کتاب بود هم به شعری ترجمه کردم

س: شعر فارسی بود

ج: شعر فارسی بود، شعر‌های مولوی و حافظ و این‌ها بود، من ترجمه کردم به عربی. آقای مطهری دید و خوشحال شد. یک روز به من گفت که برو این کتاب فرقانی…چیست…توحیدی تالیف کرده….توحید الهی…

س: بله آن جزوه‌ای که گودرزی این‌ها تهیه کرده بودند…گروه فرقان…

ج: بیاور ببینم این احمق چه نوشته. رفتم و آوردم. ایشان دید و گفت این همان مارکسیسم است با یک بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم!

س: عیناً همینطوری گفتند؟

ج:…و همینطوری…باهاشان خیلی علاقمند بودم، سوال می‌کردم در درس…در درس‌های خانگی…خیلی عشق پیدا کرده بودم به آقای مطهری و شهید که شد، جداً من بیهوش بودم!

س: داشت جای آقای صدر را برای شما پر می‌کرد و شما علاقه پیدا کردید..یکهو احساس خلا کردید

ج: و جالب اینجاست که خیلی از مواضعی که آقای مطهری بحث کرده، آقای صدر ؟؟؟(۱۱۱:۴۲)، شبیه هستند و یک مقاله‌ای تنطیم کردم-در الهادی هم منتشر شد- (با عنوان) بین ‌الصدر و المطهری.

س: این کتاب را به سفارش خودشان ترجمه کردید یا نه همینطوری خودتان دلبخواه این کار را کردید

ج: نه! خودم دلبخواه این کار را کردم.

س: چاپ هم شد؟

ج: چاپ هم شد…خیلی…چندتا چاپ شد. بعداً…

س: در زمان حیات خود شهید چاپ شد؟

ج: ؟؟؟(۱۱۲:۱۹) بعداً باقی کتاب‌ها را…. ۶-۷تا ترجمه کردم، چاپ هم شدند..من یک نسخه‌اش را دارم.

س: کدام کتاب‌ها را ترجمه کردید؟

ج: پیامبر امی (را) ترجمه کردم….عرض کنم که…

س: مجموعه‌ی جهان‌بینی توحیدی را ترجمه کردید؟ انسان و ایمان…

ج: جهان‌بینی (را) ظاهرا‍ً نه؟؟؟(۱۱۲:۵۱)

س: جامع‌التاریخ چطور؟

ج: دیگه…چندتا کتاب بود.

س: شهید مطهری برایشان جالب بود ک آن شعرها را هم به عربی برگرداندید

ج: به عربی{خنده}

س: یعنی خودشان گفتند چه جالب است؟

ج: خوششان آمد

س: شما آن اصل شعر را حفظ کرده بودید و فقط ترجمه‌اش کرده بودید

ج: اصل را خود آقای مطهری آورده، من این را گرفتم و به عربی درآوردم

س: ترجمه‌ی شعری

س: گفتم شاید شعری از خودتان هم اضافه کردید

ج: نه…نه…همان متن است…شعر خیام است که…من می خورم و هرکه چو من می خورد….همه را ترجمه کردم به عربی.

س: هدیه‌ای به شما بدهند…صله‌ای…

ج: بله…یک روز هزار تومان به من دادند {خنده} اول ماه و گفتند ممنونم{خنده} یادم است…خدا رحمتشان کند.

س: خدا رحمتشان کند….این‌ها همان دیدارهای پنج‌شنبه بود که می‌امدند قم؟ یا نه بیشتر بود؟

ج: بله همان قم (بود)…نه! یک درس قم داشتند (که) عمومی (بود). یک درس هم خانگی (بود). هم عمومی من رفتم و هم خانگی!

س: آن عمومی چه درس می‌دادند شهید؟

ج: فلسفه‌ی هگل و آن داخلی فلسفه‌ی غربی مقایسه با فلسفه‌ی اسلامی (بود)

س: هگل را کجا درس می‌دادند؟

ج: در مسجدی که آخر کوچه‌ی ارک (است). یک حسینیه‌ای بود که تازه ساخته شده بود!

س: شلوغ هم می‌شد؟

ج: اوه…خیلی طلبه‌ها می‌امدند

س: شما در این ایام با علامه طباطبایی ارتباط هیچی نداشتید؟ می‌خواهید بگذاریم جلسه‌ی دیگه…

ج: نه متاسفانه….نرسیده بود یعنی امده بود به قم (در) اواخر که خسته شده بود آقای طباطبایی که درس هم نمی‌داد.

س: دست شما دردنکند…برای این جلسه کفایت می‌کند…خسته‌تان کردیم.

ج: موفق باشید

س: برای ما که شیرین است و استفاده می‌کنیم

ج: خداخیرتان دهد

س: دست شما دردنکند

ج: ممنونم…متشکریم

س: لطف کردید…دست شما دردنکند

پایان جلسه

پی نوشت ————–

[۱] یوسف عبدالله القرضاوی عالم دینی سنی مذهب عربی مصری الاصل، رئیس و مؤسس اتحادیه جهانی علمای مسلمان می‌باشد. او یکی از اصلی‌ترین تئوریسین‌های جریان موسوم به الوسطیة و از تربیت‌شده‌های مدرسهٔ حسن البنا و اخوان المسلمین است. شهرت او به خاطر کتاب‌ها، برنامه‌های دینی تلویزیونی و موضع‌گیری علیه برخی از حکام عرب و سران کشورهای غربی است. یوسف القرضاوی شدیداً از خیزش مردم در تونس، مصر ،یمن، لیبی وسوریه حمایت کرده‌است.

[۲][۲] آیسسکو یا سازمان اسلامی، آموزشی، علمی و فرهنگی یا ISESCO (به انگلیسی Islamic Educational Scientific and Cultural Organization) : یک سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی وابسته به سازمان کنفرانس اسلامی است که در مه ۱۹۷۹ تأسیس شد. مقر آن در در رباط در مراکش قرار دارد. ۵۷ کشور اسلامی از جمله ایران عضو این سازمان هستند. سازمان اسلامی، آموزشی، علمی و فرهنگی (آیسسکو) پس از تصویب اساسنامه آن در یازدهمین اجلاس وزیران خارجه کشورهای عضو کنفرانس اسلامی در اسلام آباد در سال ۱۳۶۱ خورشیدی برای هماهنگی و گسترش تعامل و همکاری‌های آموزشی، علمی و فرهنگی، با الهام از اهداف و تعالیم اسلام، میان کشورهای اسلامی تأسیس گردید. مقر اصلی آیسسکو در رباط است و تاکنون این سازمان مبادرت به گشایش دو دفتر منطقه‌ای در شارجه (امارات متحده عربی) و تهران (دی ماه ۱۳۸۱) نموده است. هم اکنون، رئیس دفتر منطقه‌ایِ آیسسکو آقای دکتر عباس صدری، عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی، است.