بین‌‌الصدر والمطهری

اوایل انقلاب دو ضربه خوردم که خیلی در  روحیه ام اثر گذاشت: یکی ترور استادمطهری بود و یکی هم اعدام استادصدر.

شاگرد مخصوص آقاي مطهري بودم. هرجا می‌رفت، دنبالش می‌رفتم و ضبط می‌کردم. خیلی از ایشان استفاده کردم، خصوصاً در بحث فلسفة غرب. بعد از شهادت آقای مطهری، يک ماه بیهوش بودم! يكسال بعد،‌ با شهادت آقاي صدر هم يك‌ماه در شوك بودم و باور نمی‌کردم.

آقای مطهری در دلم جا گرفته بود. خودش هم محبت داشت. يادم هست یک روز كتابش را كه ترجمه کرده بودم، نشانش دادم. خیلی خوشش آمد و تشویق کرد. همان علل گرایش به مادی‌گری.

شعرهاي فارسی داخل كتاب را هم كه شعر‌های مولوی و حافظ و این‌ها بود، ترجمه کرده بودم به عربی. آقای مطهری دید و خوشحال شد. برایش جالب بود که حتي شعر خیام که «من می خورم و هرکه چو من می خورد…» را ترجمه کرده‌ام به عربی. مدتي بعد، هزار تومان دادند به عنوان هدیة ترجمة كتاب.

یک روز به من گفت که برو این کتاب ايدئولوژي توحید را بیاور ببینيم این احمق، گودرزي، چه نوشته. رفتم و آوردم. دید و گفت: «این همان مارکسیسم است با یک بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم!»

پنج‌شنبه‌ها می‌آمدند قم. یک درس داشتند که عمومی بود و یک درس هم خانگی. هر دو را مي‌رفتم. در عمومی، فلسفة هگل بود و در داخلی مقایسة فلسفة غربی با فلسفة اسلامی. هگل را در مسجدی درس می‌دادند که آخر کوچة ارک بود. حسینیه‌ای بود که تازه ساخته شده بود. خیلی شلوغ می‌شد. خیلی طلبه‌ها می‌آمدند. در درس‌های خانگی سؤال می‌کردم. خیلی عشق پیدا کرده بودم به آقای مطهری و شهید که شد، جداً بیهوش بودم.

جالب اینجاست در خیلی از مواضعی که آقای مطهری بحث کرده، به آقای صدر، شبیه هست. مقاله‌ای تنظیم کردم كه در الهادی هم منتشر شد، با عنوان بین‌الصدر والمطهری.